روزگار کرونایی
-
تاریخ: 1398/12/29 ساعت: 19:02
این روزها یعنی تقریبا از اواخر بهمن ماه 98 تا امروز که دقیقا ساعت یک و 47 دقیقه بامداد روز شنبه، 10 اسفند 98 است، همه ابعاد زندگی انسان ها در بسیاری از کشورهای جهان و از جمله ایران، شده داستان کرونا.
سحری که سیاه شد
-
تاریخ: 1398/7/3 ساعت: 1:16
سحر رفت. مثل سپیده، مثل شقایق، مثل مریم و مثل هزاران زن و دختر دیگری که میروند. ما مانده ایم و ایلی از ناامیدی و تلنبار دردها و غصه ها. صدایم گم شده است. از دیروز تا همین امروز دنبال صدایم میگشتم. من
سحرگاهان شده است
-
تاریخ: 1398/7/3 ساعت: 1:16
دیشب هنگام سحر بود که صدایم را یافتم. بلند و رسا شده بود. انگار یکی از وو وو زیدلاهای آفریقای جنوبی شده باشد و ورزشگاهی به رنگهای سرخ و زرد و آبی و سبز را به رگبار صدایش بسته باشد. دیشب هنگام سحر بود
چه خواهد شد
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 18:22
داشتم متن گفتوگویی را برای روزنامه آماده میکردم؛ دلم اما هر جایی هست الا در متن گفتوگو. دلم هزار راه میرود این روزها. به تنبهای چیتی در امتداد نخلستانهای پر از بوی داغ خرما گرفته تا بوی زعم ماه
گذشت همچون دغدغههای لزج (4)
-
تاریخ: 1397/10/28 ساعت: 18:22
دنپاییاش را با خودش برد. همه تنش را با خودش برد. صدای مجید را با خودش برد. چشمهای گلنوش را با خودش برد. با خودش به آن سر حیات برد؟ با خودش به رگها و گوشت و استخوانش برد. با خودش برد به همان روزی ک
فردا اول اردیبهشتماه جلالی 1397 است
-
تاریخ: 1397/4/29 ساعت: 11:42
چند بیت از غزل سعدی چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی؟ جنا&#
باران پاییزی
-
تاریخ: 1397/1/23 ساعت: 13:10
آسمان پر از پاییز شده است؛ رنگ و روی پاییز دارد، باران پاییز دارد و سردی خوشدمای پاییز را دارد. انگار می خواهد تمام تنش پاییز باشد و می خواهم تمام تنم پاییز باشد و می خواهم همه روزم پاییز باشد. می خواهم ساعتها چشم بدوزم به باران پاییزی. به قطرههای باران این هوای پاییزی. آی اخوان کجایی که پادشاه فصله...
موضوع این نوشته، موضوع است
-
تاریخ: 1397/1/23 ساعت: 13:10
همین که خواستم نوشتن را آغاز کنم، به فکرم رسید که در ابتدا موضوعش را انتخاب کنم. به بخش انتخاب موضوع رفتم؛ یکی از بخشها «چه می توان کرد» نام داشت. جالب بود. چند سال پیش به فکرم خطور کرده بود که چنین عنوانی را برای یک مدخلها انتخاب کنم. هنوز هم هر روز که بیدار میشوم و هر شب که به خواب میروم، همین پرس...
دلم خیال می خواهد
-
تاریخ: 1397/1/23 ساعت: 13:10
چقدر بابت داشتن هر لحظه خیال انگیز باید بها پرداخت؟ صدای باد، چند قطهر باران، یه پنجره با شیشه ای بدون دوده، یه آسمان آبی حتی اگر کمی تا قسمتی ابری هم باشد، خیالی نیست؛ خوب است. همین هم خوب است. صدای دست های بید مجنون زیر یک پنجره بزرگ غوغا کرده باشد و البته گنجشک ها هم قرارشان را از یاد نبرده باشند...
صدای دلم
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 3:54
صدای دلم را شنیدم . صدای رسایی داشت و برای آخرین شب های با هم بودن می تپید. آیا رسیدن به دروازه های آراستگی ممکن است؟ مرا تو بی سببی نیستی؟ مرا تو بی سببی نیستی ای سبزینه همیشه آغاز ها و ای رفته در محاق سکوت. دلم برای دست هایت تنگ می شود. صدایت را به صحن چشمانم مهمان کن.
می شود
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 3:54
سرت را بالا بگیر تو برای بالا رفتن آمده ای و خمودگی را با روح تو کاری نیست. الفبای انگشتانت برای توست و تنها تو و تنها چشم های توست که می تواند این راه راه های بی نهایت را بخواند سرت را بالا بگیر تو را برای پیش رفتن آفریده اند. دوستت دارم چون در هر بزنگاهی راهی برای فرونرفتن می آفرینی... سرت را بالا...
سلام ای شب معصوم
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 3:53
صدای پای شب در گوشم پیچیده است بی خوابم میکند و برمیخیزم صدای زمزمههای شب را میشنوم که به سلام صبح کاذب علیکی میگوید و کمکمک به کنج اتاق میخزد. برمیخیزم صبح صادق میآید پیامکی به شب داده و بوی گامهایش میآید...