دلم هزار راه میرود این روزها. به تنبهای چیتی در امتداد نخلستانهای پر از بوی داغ خرما گرفته تا بوی زعم ماهی بیا در ظهر تابستان بهرگان.
این روزها همه انگشتانم بسیج شدهاند و خاطرات ریز و درشتی را از پس 35 سال زندگی بیرون میکشند. ریسه میروند، گریه میکنند و خیلی وقتها هم بغض غبارگرفتهای روی همه هستیشان مینشیند و هیچ نمیگویند.
این روزها، روزهایی است که نمیخواهم بدانم چه شده و چه خواهد شد. اما میبینید که عنوان مطلب را (چه خواهد شد) انتخاب کردهام.
صدای کبوترهای گرسنه از صبح زود شنیده میشود. جوجهها جیک و جیک میکنند و مادرشان کلافه است. آنها همینند. غذایی بخورند و آبی بنوشند و پرواز کنند و زندگی خوبی هم انگار دارند. ناراضی به نظر نمیرسند. دلم پیششان است.
پنجرهای برای بازگشایی نیست و چشمی برای دیدن هم نه. دستی به نشان دوستی بالا نمیرود و آدمها شب و روزشان به تمرین دروغ میگذرد. اینکه دروغها را از چه زاویهای بگویند و از چگونه تاثیرگزارتر خبیث باشند.
شاید خود من هم یکی از آنها باشم. نمیدانم. حتی نمیدانم فردا چه میشود و امروز چرا آمده و فردا چرا باید بیاید.
اینها نمیدانمهایی است که میتواند تاویل شود به هزاران نمیدانم دیگر
به راستی چه خواهد شد؟
این همان پرسشی است که آن را نمیخواستم بگویم و البته بارها گفتم چون به واقع باید اعتراف کنم که نمیدانم چه خواهد شد.
کاش میشد قناری عاشقی در آغوش یک سپیدار به غایت بلند و البته عاشق بود. صدای خدا را از پس این همه آلودگی نمیتوان شنید.
خدا پشت همه پاکیهاست و همه خوبیها را میخواهد اما انسانهایش فاصلهها دارند با خوبی... البته همهشان را نمیگویم... خوب هم کم نداریم اما این روزها آشتی بیپایانی با بدی کردهایم....
صدای گاوی می آید. گاوی سیر بعد از یک روز چرای مداوم روی دشتهای پر از علفهایی که زمستان جنوب در حافظهاش دفن کرده است. همان گاوهایی که مادربزرگ با سطل تمیزش در انتظار دوشیدنشان است و بوی شیر و گاو و عرق پیشانی مادربزرگ یکریز شده است.
صدایت را میبویم... شاید روزی دوباره دیداری میسر شد. دیداری در سراشیبی نخلستانها و ریگها و چیتها و تنبها... نگاهی که به نخلی بلند گره بخورد و صدایم کنی که بگویم دوستت دارم
به راستی چه خواهد شد؟!
برچسب:
نویسنده: نرگس جعفری