دیشب هنگام سحر بود که صدایم را یافتم. بلند و رسا شده بود. انگار یکی از وو وو زیدلاهای آفریقای جنوبی شده باشد و ورزشگاهی به رنگهای سرخ و زرد و آبی و سبز را به رگبار صدایش بسته باشد.
دیشب هنگام سحر بود که دست هایم من را بخشیدند. حرکت میکردند و اینقدر دویده بودند که از همه رگ و پیوندشان خون می چکید.
امروز قلبم تندتر میزند. هیجان دارد و افسوسی حجیم در نفسهایش بیدادی به پا کرده بود و به خر خر افتاده بود اما نمرده بود. می خواست زنده بماند.
حالا پرچمش بالا رفته بود. پرچمی آبی به رنگ سحر.
میخواند و آوای آوازش به آسمان چهارم رسیده است و با خورشید هم خانه شده. زهره هم آتجاست و خنیاگری میکند. چه صدایی دارد!
سحرگاهان شده است و دیگر خبری از شب نخواهد بود...
برچسب:
نویسنده: نرگس جعفری