خرید بک لینک

سحر رفت. مثل سپیده، مثل شقایق، مثل مریم و مثل هزاران زن و دختر دیگری که میروند. ما مانده ایم و ایلی از ناامیدی و تلنبار دردها و غصه ها. صدایم گم شده است. از دیروز تا همین امروز دنبال صدایم میگشتم.

من راز بی صدایی را فهمیدم؛ من مرده ام.

دست هایم از درد متورم شده اند و انگار حرف ها و دردهای ناگفته ای زیر پوستشان نفس نمیکشد بله فریاد می زند اما خفه می شوند.

صدایم گم شده است. سحر سیاه شد و سوخت و رفت.

صدایش توی گوشم است. انگار همین چند روز پیش بود که زنده بودم و روی طنابی از خوشبختی رخت حزن پهن می کردم. گردباری از هر سویی می آمد و رخت های سفید را برد و رخت های سیاه را روی جسم شهر کشید.

درختان چنار شهر سوگوارانه سر تکان می دادند و های و هوی می کردند. کاج می گفت دیگر حرف نمی زند و گنجشک ها با خودشان عهد کردند که دیگر برای هیچ سحری آواز نخوانند.

کبوتری که هر روز روی بالکن منتظر دانه بود، امروز با چشم های نارنجی بادکرده زیرچشمی نگاهی کرد و دور شد. سانسه وریا بلندترین برگش را به خودش کشیده بود و می خورد. خون خودش را می خورد.

آسمان اخم کرده بود و امروز انگار پشت کوژتر و خم تر شده بود. نگاه آبی اش، تیره بود و انگار روی منقلی از عهدهای دور چمپاتمه زده باشد، هیچ نمی گفت و چرت های ممتد می زد.

امروز شروع شد اما بدون سحر و بدون آفتاب و بدون امید.

صدایم گم شده است. من راز صداهای گمشده را پیدا کردم. من مرده ام...

برچسب: نویسنده: نرگس جعفری تاريخ: چهارشنبه 3 مهر 1398 ساعت: 1:16

صفحه بندی